الفيض الكاشاني
183
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
اين كه چرا آن دربارهء او نعمت است ؛ ديگر علم به ذات نعمت دهنده و وجود صفات او كه انعام بدانها حاصل و نعمت از سوى او صادر مىشود و به گيرنده مىرسد . لذا در اين امر ناگزير سه چيز وجود دارد كه يكى نعمت است و ديگرى نعمت دهنده و ديگر كسى است كه از سوى بخشندهء نعمت با قصد و اراده مورد انعام قرار مىگيرد ، و اين امور ناچار بايد شناخته شوند . اينها كه گفته شد دربارهء غير از خدا است ، امّا در مورد خداوند شكر تحقّق نمىيابد مگر آن كه همهء نعمتها از او دانسته شود و بدانيم كه منعم حقيقى اوست و واسطهها مسخّر اويند ؛ و اين معرفت غير از تقديس و توحيد اوست ، بلكه تقديس و توحيد داخل در اين معرفت است ؛ چه در معارف ايمان تقديس نخستين مرتبه است و سپس كه ذات مقدّس الهى را شناخت خواهد دانست كه ذات مقدّس جز يكى نيست و هر چه جز اوست نامقدّس است و اين همان توحيد است . پس از آن مىداند كه هر چه در جهان وجود دارد از آن ذات يگانه به وجود آمده است و بس و همهء نعمتها از اوست و اين معرفت در رتبهء سوّم است ، زيرا اضافه بر تقديس و توحيد مشتمل بر كمال قدرت حق تعالى و انفراد او در فعل است . گفتار پيامبر خدا ( ص ) بيانگر اين مطلب است كه فرمود : « هر كس بگويد : سبحان اللّه برايش ده حسنه است و كسى كه بگويد : لا إله الّا اللّه برايش بيست حسنه است ، و كسى كه بگويد : الحمد للّه برايش سى حسنه است . » « 28 » و نيز فرموده است : « بهترين ذكر لا إله الّا اللّه و برترين دعا الحمد للّه است . » « 29 » و نيز : « هيچ ذكرى نيست كه مانند الحمد للّه چند برابر شود . » « 30 » گمان مكن كه اين حسنان در برابر حركت زبان به اين كلمات بدون حصول معانى آنها در دل به گوينده داده مىشود ، چه سبحان اللّه دلالت بر تنزيه ، و لا إله الّا اللّه مشعر بر توحيد ، و الحمد للّه گوياى شناخت نعمت از حقّ يگانه است و حسنات در برابر اين شناختهاست كه از ابواب ايمان و يقين به شمار مىآيند . بايد دانست كه كمال اين معرفت شرك در افعال را منتفى مىكند ، چه فى المثل اگر
--> ( 28 ) المستدرك حاكم با اندكى اختلاف ، 1 / 512 از حديث بو هريره و آن را صحيح دانسته است . ( 29 ) سنن ابن ماجه شمارهء 3800 ، ترمذى ، نسايى ، ابن حبّان ، المستدرك حاكم از جابر به سند صحيح ، الجامع الصّغير . ( 30 ) عراقى گفته است : من آن را به طور مرفوع نيافتم ، تنها ابن ابى الدنيا آن را در كتاب الشّكر از ابراهيم نخعى روايت كرده است .